تبليغاتX
باز بوي باورم خاكستريست * صفحه هاي دفترم خاكستريست * پيش از اينها حال ديگر داشتيم* هر چه مي گفتند باور داشتيم این خاطرات من است - ماجرا های من و مدرسه (2)

اگر می خواهی برای حال و آینده مفید باشی از گذشته درس بگیر       (ناپلئون)

 

ماجرا  های من و مدرسه (2)

بالاخره  شروع کردم ، آن گوشه مدرسه درست چسبیده به راه علمدار    ( الان خراب شده و در قسمت غرب خیابان امـــام بلا استفاده مــــانده است .) سی ، سی پنج نفر بودیم (دقیق یادم نیست ) این را هم بگویم که در آن زمان فقط دو جمله فارسی بلد بودیم آنرا هم از دانش آموز های کلاس های بالاتر مدرسه یاد گرفته بودیم (میگفتند وقتی با معلـــــم باید فارسی صحبت بکنید )

جمله اول : آقا برم آب بخورم

جمله دوم : آقا برم به خارج

خیلی هم معنیش را نمیدانستیم ، و این خودش کلی برای ما با درد سر همراه بود .... شاگرد های بزرگتر گاهی هم چیزهای دیگری به بچه ها یاد میدادند که موجب میشد کتک بخورند .

معلم کلاس اول ما مدت کمـــی آقائی بود به اسم ،  شاید قبـــــادی از روستای علمدار آن روز بعد از یک یا دو ماه عوض شد و آقای سیرانی آمد  خدا رحمتش کند حاجی آقا حسینقلی سیرانی گرگری که در آخر مدتی هم در مدرسه دخترانه تدریس میکرد این شخصیت بزرگ مورد احتــــــرام همه بود و اکنون نیز از او به نیکی یاد میکنند. معلم کلاس اول من مرحوم حسینقلی سیرانی

حالا که فکر می کنم می بینم چقدر کار مشکلی داشته ، به تعــــدادی بچه روستایی که از زبان فارسی هیچ نمدانستند چطوری کتاب فارسی زبان را آموزش میدادند ، واقعاً کارشان ارج و قیمتی والا داشـــــت و چه دلسوز بودند و عاشق یاد دادن .

بعضی از همکلاسی هایم را نام می برم :

رضا پیمانی ، قربان رجب زاده ، بابا علی برهانی ، هدایت اشتری ، قادر افسری ، داوود موسوی ، داوود موسوی مقدم ، محمد سپهری ، حمزه سبحانی ، غلامعلی سیرانی ، قربان پور ناصری ، خلیل پور ناصری ، حسن سیمایی، مولا روحی ، حیدر نوروزی ، محمد موسوی ، پرویز آذری ، رجب رواقی ، رجبعلی لاغوثی ، الهوردی رجائی ، یوسف برقی ، یونس امیری ، یونس موسوی ،صابر سیاهی ، یوسف رشیدی ، علـــــــی اصغر پیرنیاکان ،فضل الله پوررعدی ، الهوردی التجائی ، خلیل خــــــــــــــلیپور ، یوسفعلی شیخلو ،  و .......

هر اسمی که یادم می افتد یک دنیا خاطره شیرین در جلو چشمانم جان می گیرند . چه خوش روزگاری بود و واقعاً چــــقـــدر زود دیــــر میشــــود.

بعضی از این دوستان بقول آن طرف آبی ها ( نخجوانیها ) دنیایشـــــان را عوض کرده اند روحشان شاد .

و تعدادی از بچه ها رفیق نیمه راه بودند ، بعضی همان کــــلاس اول مارا ترک کردند و بعضی دیگر .........

تا یادم نرفته از یک نفر که واقعاً مانند پدری مهربان در مدرسه مواظب ما بود و ما با کارهای کودکانه خود اورا بزحمت می انداختیم نامی ببرم که سهم بیشتری در درس خواندن ما دارد و شاید بیشتر از معلمها برای ما زحمت کشیده است . آقای نجفعلی جدی گرگری ، زحمتکش مـــدرسه بود که شبانه روز به همه چیز رسیدگی میکرد ، بعضی از بچه ها آنروزها از مدرسه فرار میکردند و او بود که آنهارا پیدا میکرد  و به مدرسه می آورد وما آنروزها از او بیشتر میترسیدیم و امروز نزد من ارزش والائــــــی دارد و هنوز هروقت اورا می بینم احساس میکنم کودکی هستم که او دستم را گرفته و مرا به کلاس یا دفتر می برد و نگران درس و مشق و رفتار مـــــن است یادش بخیر و خداوند عمر با عزت عطایش فرماید .

آقای سیرانی واقعاً معلم خوبی بود با چه مصیبتی حروف الفبا را بمــا یاد داد آنقدر داد میزد که بعضی وقتها صدایش میگرفت . او با صدای بلنـــــد میگفت و ما با صدای بلن طوطی وار تکرار میکردیم و ...بالاخره تعدادی از ما یاد میگرفتیم.

بعدها بیمار شد و یک روز برای کاری در جلفا وارد اتاقم شد . یک مـــرتبه احساس کردم در کلاس اول هستم و معلمم وارد شده است بپا خاستم و احترامش کردم و همان پرده سینما در جلو چشمم نمایان شد .

ماجرا های کلاس اول واقعاً زیاد است و خودش کتابی نا نوشتـــــــه . در کلاس یکی گریه میکرد ، یکی شلوارش را خیس میکرد ، یکی از تلفـــظ کلمات فارسی عاجز بود ، یکی کاغذ های بچه های دیگر را پاره میکرد ( آن زمان ما دفتر نداشتیم ) یکی آواز میخواند ، و هرکدام درد سری برای معلم و زحمتی برای آقای جدی .....

اینهم از شهریار :

میر صالحین دلی سؤولیق اتمه ســـــــــی ،

میر عزیزین شیرین شاخسی ، گئتمه سی،

میر ممدین قورولماسی ، بیتمه ســــــــــی،

                                             ایندی دئسک ، احوالاتدی ، ناغیلدی

                                             گچدی،گئدی،ایتدی،باتدی، داغیلدی  

 

+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در جمعه نهم آذر 1386 و ساعت 18:40 |
- -