تبليغاتX
باز بوي باورم خاكستريست * صفحه هاي دفترم خاكستريست * پيش از اينها حال ديگر داشتيم* هر چه مي گفتند باور داشتيم این خاطرات من است -

بهتر است ثروتمند زندگی بکنیم تا اینکه ثروتمند بمیریم .

                                                        پیر جالنسون         

خانواده آنروز پدرم

 

برای اینکه خسته نشوید میخواهم به گذشته های دور تر برگردم ، به قبل از مدرسه به آن زمانها که هنوز من با مدرسه آشنا نشــــــده بودم

هر وقت زندگی پدرم را مرور میکنم چه آن زمانها ها که شاهدش بودم ویا از دیگران شنیده ام ناراحت می شوم او قهرمان زندگی من بود مانند هر پدری برای فرزندش .

پدرشان (پدر بزرگ من ) کربلای حیدرقلی بود یکی از مردان معتبر و ریش سفید آن روزگار ، مشهور بود به ( پوللی کربلای حیدر ) ، میگفتند صــــــد تومان  پول  نقــــــد داشت و آنها را در یک ظرف آفتابه مانندی در خــــانه نگه میداشت و مادرم میگـــفت هر روز آنها را میشمرد .الهقلی پسر بزرگ

پدر بزرگم گویا چند تا زن گرفته بود (البته بعد از فوت مادر بزرگم ) پـــدرم تنها فرزند زن اول بود و گویا اسم زن اول هــــــم آناخانم بود بعد گویا زن دیگـــری میگیرد و بعد از مدتی طلاقش میدهد .. و بالاخره با زنــــــی به   اسم  زهــــــرا وصلت میکند و حاصلش دو پسر و یک دختر که پســــــر بزرگتر مرحوم محمود و کوچکتر توکل
  ( توکل خیلی زرنگ بود بعد از دیپلم گویا استخدام شرکت کشتی رانی

آریا شد و برای تحصیل به فرانسه رفت و بعد از  دو  یا  سه سال برگشت

و مشغول کار شد ، نمیدانم کی آن شـــــــــغل  را  کنار گذاشت و گویا

در شرکت هواپیمایی لوفت هانزا مشغول شد و بعد گــویا با ساواک آن

زمان درگیر می شود و یک روز گویا از دست آنها فرار و به عــــراق می

رود و از آنجا به لبنان (بیروت ) و تا آنجا که من میدانم آخرین نامه اش از

بیروت بوده و دیگر تا به امروز از ایشان خـــبری نیست . عــــکسش را

میگذارم شاید در این دنیای بزرگ کسانی از سرنوشت اییشــــان خبری

داشته باشد و ما را از انتطار چندین ساله رهایی بخشند .) محمود پسر وسط
 واسم دخترش هم ترگل بوده که زود از دنیا میرود .

پدر بزرگم مال واموال زیادی به ارث گذاشت که مدت زیادی با در آمد آنها روز گار می گذرانیدند ولی بعد از ازدواج پدرم ، با وجود آزار و اذیت های زن بابا در خانه ای که مال بابای مادرم بوده ساکن میشوند و شــــــاید بعللی که برای من پوشیده است شروع به فروش املاک کـــــــــربلای حیدرقلی میکنند و .....لازم است ،  یاد آوری نمایم بقدری مال و اموال داشته که بعد از این همه سال اگر اموال باقی مانده را بفروشیـــم پول قابل توجهی میشود . عمو محمودم هم در دهه 1360 به طرز دلخراشی از دنیا رفت مرگ پدرم نیز در زمان خودش یعنی 26 بهمن ماه  سال 1346   در اثر انفجار دینامیتی که مخفیانه در وسط فرش روی باربند مینی بوس  گذاشته بودند در بین راه مرند - گرگر( نزدیکی های عریان تپه )اتفاق افتاد و نه تنها ما که در آنروزگار منطقه را در ناراحتی فرو برد در آن حادثه که روزنامه های آن زمان نیز گویا نوشته بودند چندین نفر از  دنیا رفتند و تعدادی نیز مجروح شدند ( بعداً شاید بطور مشروح جریان را شرح بدهم )

پدرم تا زمان فوت کارهای مختلفی برای گذران زندگی انجام داد آن زمانها که من دو ، اینهم عکس گمشده ما توکل که برای یافتنش از شما کمک میخواهیم یا سه ساله بودم مغازه خواربار فروشی داشته . کالای چشمگیری که خیلی در خاطرم مانده و شاید امروز خیلی عجیب بنظر بیاید فروش نفت در خواربار فروشی پدرم بود نفت داخل حلبی های یست لیتری (مثل حلبی روغن نباتی بزرگ ) در گوشه ای از مغازه قرار میداد و  ومردم با شیشه هایی مثل شیشه الکل که نخی هم بعنوان دستگیره به آن بسته بودند، نیم لیتر ،نیم لیتـــــر (گیروانکه میگفتند .) با وسیله ای مانند ملاغه آشپزی اندازه و با قیف داخل شیشه میریخت  و میفروخت بقیه کالا هم بیشتر تا آنجا که یادم مانده خرما  ، دوشاب ،      تخمه ، گردو ، بادام ، قند ، شیرینی ( برای چای خوردن ) ، مداد ، کاغذ بزرگ خط دار برای مدرسه ، نخ ، سوزن ، سنجاق قفلی ، کش ، دگمه ، کمی برنج ، عسل ، روغن حیوانی ، و پنیر ، و .........در مقابل فروش این چیزها که اغلب پایاپای بود گندم ، پنبه ، جو ، و ..... تولیدات محلی دیگر میگرفت و آنها را به خریدارانی که از جاهای دیگر می آمدند   میفروخت و این روند ادامه پیدا میکرد . بعد از 

مدتی بدلایل مختلف ، عمدتاً به دلیل نسیه فروشی و نداری مردم ور شکست شد وخوار بار فروشی را رها کرده و به قصابی پرداخت یعنی مغـــــازه به قصابی تبدیل شد . و در یک زمستان سخت آنروز ها گوسفند هایی را که برای این منظور خریداری کرده بود تلف شدند و ....با ور شکستگی ، قصابی نیز تعطیل شد ( لازم بیاد آوری است که املاک برای فروش زیاد داشت ولی در آن روزگار کسی چندان پولی به ملک نمیداد و خودش نیز میترسید بعد از تمام شدن آنها در زمان پیری چه خواهد کرد ) بعد مدتی نیز با فروش محصولات باغ روزگار گذرانید و مدتی نیز با شخصی باسم یحیی یحیوی علمداری به کار تمیز کردن مسیر آب چشمه ها و قنات ها پرداخت ......

و چون این کار را هم مناسب حال خود نیافت دوباره شروع به خرید و فروش لوازم خانه کرد اجناس را از علمدار از آقای اکبر گنجه ای میخرید و در روستای شجاع میفروخت وسایل را در خانه فروغی ها میگذاشت و ...این کار سود خوبی داشت و در عرض چند سالی که مشغول بود تقریباً به زندگی خانواده سرو سامانی داد و یواش یواش دیگر اجناس را از مرند میخرید و با فروش آنها سود بیشتری عایدش میشد . در یکی از این رفت آمد ها به مرند موقع برگشتن آن اتفاق افتاد و .....

 

ماه بالای سر آبادی ست

اهل آبادی در خواب !

روی این مهتابی خشت غربت را میبویم

باغ همسایه چراغش روشن

من چراغم خاموش ...  

                                                                            

+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 و ساعت 8:18 |
- -