تبليغاتX
باز بوي باورم خاكستريست * صفحه هاي دفترم خاكستريست * پيش از اينها حال ديگر داشتيم* هر چه مي گفتند باور داشتيم این خاطرات من است - اتوبوس

 اتوبوس

 

گفته بودم که درباره اتوبوس روستای آنروزمان برایتان خواهم نوشت  آخه اگه شما هم جای من بودید آن موجود عجیب و غریب آن روزگار را فراموش نمیکردید بخصوص اگه سوارش می شدید ودر حال حرکت داخلش بودید . بقدری خاک پشت ماشین بود که بسختی گوشه هایی از خود ماشین دیده می شد مثل ستاره دنباله دارگرد و غبار را به هوا بلند میکرد و گاهی مدت زیادی بعد از رد شدن ماشین هم آثار گرد و غبارش در هوامعلق بود

سوار که می شدی با چند صلوات بلند حرکت میکرد ، اکثر روستایی بودیم و سوار شدن به ماشین از هواپیمای کنکورد هم برایمان جالب تر بود همه مسلح بودند به ظرفی که اگر احیاناًً ، چرا اگر ،  شاید بغیر از یک یا دونفر  همه معمولاًگرفتار می شدند و در اول کار بوی های مخصوص ماشین را پر می کرد و صدای راننده که پنجره ها را باز کنید وبرای اینکه گرد و خاک به ماشین نرسد سعی میکرد با سرعت برود  ولی مگر سرعتش چقدر بود ؟

بهر حال از یک طرف بوی محتویات داخل معده واز طرف دیگر بوی عرق پاهایی که بعلت گرما از کفشهای لاستیکی بیرون می آمد ، خلاصه یک شستشوی کامل معده برای اکثر به همراه داشت با هزار مصیبت مثلاً به تبریز میرسیدیم و وقتی مردم از ماشین پیاده میشدند چه وضعی داشتند خدا میداند که تصویرش برایم غیر ممکن است .

حلا شما فرض بکنید یکی از این انسانهای شیک و پیک امروزی را داخل یکی از آن ماشین ها بگذاری و به یک مسافرت چند ساعته ببری!!! خدا میداند چه میشود ؟!!

ادکلن پنجاه هزارتومانی و  بوی پاهای عرق کرده در داخل کفش های

پلاستیکی ، چه کیفی دارد ...!!!!

این از رفتن ماشین به تبریز آن روزگار ........

حالا یک روز بعد و شاید هم بیشتر دقیق یادم نیست صبح ماشین از تبریز

راه می افتاد و  روز از نو روزی از نو تا عصر مثلاً ساعت هفت یا هشت ماشین میرسید به دره دیز  . در این موقع یک عده ای از مردم که داخل ماشین مسافر داشتند در اوش کولاق (نزدیکی های پاسگاه ، در خیابان راه آهن فعلی )  بطرف دره دیز نگاه میکردند و به محض اینکه گرد و غبار را میدیدند از کوچه های پیچ در پیچ فرار میکردند بطرف میدان مرکزی روستا (که معمولاً یوخاری میدان) بود و منتظر می نشستند تا ماشین برسد و این مدت شاید یکی دو ساعت طول میکشید .راستش آنهایی که از اوش قولاق اول بار ماشین را میدیدندکی ها بودند؟ پیرمردهایی که میدانند به آنهایی که نمیدانند بگویند اینهارا نمیشود در اینترنت نوشت شاید بدشان بیاید .

ماشین میرفت از رضاقهوه سی رد میشد شاید آنجاهم کمی توقف میکرد (همانجایی که الان ماشینها از جاده اصلی بطرف هادیشهر می پیچند) و بعد از کلی صبر و حوصله که آن زمان ماها خیلی داشتیم ماشین به مقصد میرسید مسافرها ( که چه عرض کنم ) پیاده میشدند و نردبانی می گذاشتند  و از بار بند پشت ماشین بارها را خالی میکردند .

خسته که نشدید گرد و خاک را پاک کنید و یک چای گرم در قهوه خانه خدا رحمت کند میر آقا میل بفرمایید واز بالکن آن  در حالیکه استکان چای را به لب چسبانده اید میدان را یک نگاهی بکنید . آن مسجد بزرگ ، وآن درخت چنار که زینت میدان روستا بود

دیگر خسته میشوید اگر وقت کردید به حیدر بابای شهریار یک سری بزنید بعد از این داستان میچسبد . مگه نه!!!؟؟

 

نئجه کئچدی عمرؤن ؟

بیر اوشاقلیقدا خوش اولدوم ، اودا یئر- گؤی قاچاراق

قوش کیمی داغلار اوچوب ، یئل کیمی باغلار گئچدی

صونرا ، بیردن قاطار آلتیندا قالیب ، اؤستومدن

دئیه بیلمم نه قدر سئل کیمی ، داغلار کئچدی

اؤره گیمدن خبر آۀسان : ((نئجه کئچدی عمرؤن ؟))

گؤز یاشیملا یازاجاق: ((من گونوم آغلار کئچدی))

 

+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 و ساعت 0:22 |
- -