تبليغاتX
باز بوي باورم خاكستريست * صفحه هاي دفترم خاكستريست * پيش از اينها حال ديگر داشتيم* هر چه مي گفتند باور داشتيم این خاطرات من است - خانه سبز زمستانی

 

تندرستان را نباشد درد ریش        جز به همدردی نگویم ، درد خویش

گفتن از زنبور بی حاصل بود         با یکی ، در عمر خود نا خورده نیش

تا تورا حالی نباشد همچو ما        حـــــال ما باشد تورا افسانه پیش

سوزمن بادیگری نسبت مکن        او نمک بردست ومن برعضو ریش

سعدی   

 

خانه سبز زمستانی

 

گفتم که تابستانها خانه ما خانه سبز زنهای محله ( حاج احمدیلر ) بود حاج احمد دو پسز داشت بنامهای حاج زینال و  حاج عبدالله . حاج احمد تاجر معتبری بود که با روسیه تزاری معامله میکرد و با کاروان شتر کالا به روسیه میبرد و بعد از چند ماه کالای دیگری که عموماً قند و پارچه و ....... در مقابل کالاهای فروخته شده به ایران وارد میکرد ، میگفتند تعداد شتر ها به اندازه ای بود که دیدن آخرین شتر امکان نداشت .        ( سماور بزرگی که آن زمان از روسیه آورده اند نمیدانم خانه کدامشان ، هنــــــوز میماند ) و به آن احسان سماوری میگفتیم و در مراسم خیر و شر از آن استفاده میکردیم و حالا اگر روزی موزه ای در این شهرستان درســــت بشود زینت بخش آنجا خواهد شد . امیدوارم سالم مانده باشد .

حاج احمد (پدر و پدر بزرگ احمدزاده هایی که الان در هادیشهر هستند )

خانه بزرگی در بین استخری که گفتم و خانه ما (حالا هم بشکل مد روز قسمتی از آن هست ) داشت که از مقابل آن جوی آبی میگذشت و دو طرف جوی آب درخت کاری شده بود در ست در مقابل درب ورودی خانه یک درخت توت بزرگ و پایین تر از آن یک درخت بید و بعد درختان تبریزی وبقیه زمین در اثر رطوبت چمن و محل بازی چمن کاری شده خدادادی که آن روز ها به آن گئول یئری میگفتیم .

خلاصه ، آن خانه ، از کوچه که وارد میشدی دالان بزرگی بود که گویا  

 کالاهای وارداتی را در آنجا انبار میکردند البته من ندیدم و زمستانها خانه سبز محله آنجا بود آن انبار کالا پر می شد از زنهای محله حاج احمد .

بعد از اینکه مرد ها شام را میخوردند و قصه ای را که شب قبل در قهوه خانه شنیده بودند برای ما تعریف میکردند ( از حسین کرد شبستری ، کؤراوغلو ، ملک جمشید ،...) برای شنیدن بقیه داستان به قهوه خانه میرفتند و ما تا فردا شب منتظر... ، و زنها جمع میشدند به آن انباری که اسمش هم (قد دامی) یا همان انبار قند بود نمیدانم اسمی از آن زنها ببرم یانه ؟ آن زنهای وفاداری که با تمام مشکلاتی که داشتند روزگار را بخوشی و شادمانی سپری میکردند بگذار اسمشان بماند اگر فرصتی دست داد اجازه میگیرم و در اینجا مینویسم چون آن اسمها خودشان خاطره ها دارند ...................

 هر کس با خودش چیزی می آورد و در وسط انبار قند تلی از کشمش ، گردو ، هسته زردالو ، بادام ، توت خشک ، سنجد ، زردالو خشک و ...درست میشد و سماور در گوشه دیگر ، در حال جوشیدن و دم کشیدن و چراغ گرد سوز در حال سوسو زدن بهر حال به نور آن عادت کرده بودیم و تازه آن پر نور ترین چراغ آن زمان بود و ما راضی و خوشنود تا نصفه های شب بگو و بخند و خوردن تنقلات وسط انبار ، و بی خبر از گذشت زمان ، تا اینکه مردها از قهوه خانه بر میگشتند .

تا یادم نرفته بگویم که آن زمان مرد ها خجالت میکشیدند زنها یشان را به اسم صدا بکنند و یا رسم نبوده و معمولاً به اسم پسر یا برادر شان صدا میکردند . مثلاً پدر وقتی از قهوه خانه به جلو خانه میرسید در میزد و میگفت به محمود بگویید بیاید ( اسم برادرش بود)و منظورش مادرم بود .

و ما به خانه سبز خودمان میرفتیم  واغلب ما ازفرط خستگی روزانه خوابیده و روی  کول پدر.

 از جریانات و مراسم خانه سبز زمستانی در فرصتی دیگر خواهم نوشت اگر عمری باشد خدمت خواهم رسید

 

   یاعلی

ایندی بشر آژ قود تکین اودوخوب ،

چومبلنتی گوز قیجیردوب ،دوروخوب ،

باخیلار کی گورسونلر کیم سینیخوب ،

                                     توکولسونلر ، اونون لشین یرتسین لار !

                                     هره بیر دیش انسه سیندن قیرتسین لار!

                           حیدر بابا (شهریار)

+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در جمعه بیست و سوم آذر 1386 و ساعت 15:10 |
- -