تبليغاتX
باز بوي باورم خاكستريست * صفحه هاي دفترم خاكستريست * پيش از اينها حال ديگر داشتيم* هر چه مي گفتند باور داشتيم این خاطرات من است - دو قلو ها

 

تعریف میکرد:

 رفته بودم برای کار ...، آن زمانها ایالت نخجوان برو بیایی داشت ( نخجوان امروزه ایالتی است خود مختار در همسایگی شهرستان جلفا وابسته به کشور تازه استقلال یافته آذربایجان ) خیلی هادر کناره رود ارس،برای کار به آنجا میرفتند ، منهم

 در آنجا برای یک نفر که حاجی هم بود کار میکردم مرد محترم و مؤمنی بود . یک روز حاجی با من درد دل میکرد میگفت شنیده ام طرف های شما دعا نویس های خوبی پیدا می شود ، این عروس من چند ساله آمده ولی بچه دار نمیشود  ، و این مسئله شادی و نشاط را از خانه ما برده است ، اولها اهمیت نمیدادیم ولی زنهای محل زیاد گوشه و کنایه میزنند و هر روز ناراحتش میکنند حاضرم نصف  داراییم را بدهم و فقط یک نوه داشته باشم و لبخند روی لبهای عروسم وپسرم ببینم .

گفتم  من یک راهی بلدم ، (یک چیزهایی از مادر خدا بیامرزم در این مورد شنیده بودم )

دارویی گفتم که اساسش از جوانه گندم بود ، چند ماهی کار کردم و برگشتنی حاجی گفت ، اگر این دارویت اثر بکند از مال دنیا بی نیازت میکنم .

خلاصه برگشتیم  بعد از زمستان آماده رفتن شدم راستش یک کمی هم میترسیدم ، بهر حال یا علی گفتم و راه افتادم ، به آنجا که رسیدم از گوشه وکنار خبر می گرفتم  ،فکر کردم اگر از دستم عصبانی هستند یواشکی بر گردم مردم محله که مرا دیدند اطرافم را گرفتند  

هرکسی چیزی میگفت تا اینکه دیدم حاجی با عجله آمد و مردم را ،  که مرا دوره کرده بودند کنار زده  مرا در آغوش گرفت با سلام و صلوات به خانه اش برد  خلاصه پذیرایی جانانه ای از من کرد و چند ماهی که آنجا بودم نگذاشت کار بکنم عروسش حامله شده بود و مردم محله مرا باور کرده بودند هر کــــدام چاره ای برای مشـــــــــکلاتشان از من میخواستند ، خودم هم فکر میکردم کاره ای هستم چون چند نفر دیگر هم میگفتند راه حل هایم موثر شده است یک روز دمدمای برگشتنم حاجی ( که خانه اش شده بود محل مداوای مردم ) بمن گفت فلانی تو که این همه علم داری یک سئوال مرا هم باید جواب بدهی ، باید بگویی این نوه من که در شکم عروسم هست دختره یا پسر ؟ تو حتماً میدانی .

فکر کردم خدایا عجب غلطی کردم آن کارم هم شانسی درست درآمده حالا به این چه جوابی بدهم ، با خودم فکر کردم ، یک جواب دو پهلو بدهم هر کدام درست در آمد اینها تصور میکنند من میدانستم .

گفتم عروس خانم بیاید حیاط ، وقتی آمد گفتم  چند قدم برو جلو و بعد برگرد طرف ما ، این کار را کرد ، برای اینکه شک نکنند  گفتم چند بار تکرار کرد بالاخره گفتم والله حاجی آقا این خیلی عجیب است رفتنش معنی پسر و آمدنش به دختر شباهت داره نمیتوانم دقیق بگویم ( گئدیشی اوغلانا اؤخشور ، گئلیشی قیزا )

بهر حال نه آنها از حرفم راضی شدند ونه خودم ، برگشتم  به روستای خودمان البته با دست پر چون هم حاجی خوب بمن رسیده بود و هم مردم بمن ارادت پیدا کرده بودند .

و سال بعد دوباره رفتم و نمیدانید وقتی مردم مرادیدند چه غوغایی کردند مرا روی شانه های خود مثل قهرمانان به خانه حاجی بردند نمیدانستم چه شده ، تا اینکه حاجی بدادم رسید آخه میدانید عروس خانم دوقلو زاییده بود یک پســـــــر و یـــــــــــــک دختر

این ماجرا  را یکی از همکاران از پدرش شنیده بود و شاید مال شصت ، هفتاد سال پیش باشد ، دیدم با مزه است تقدیم کردم     

+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در چهارشنبه هفتم آذر 1386 و ساعت 22:33 |
- -